تبليغاتX
عناوين مطالب وبلاگ آرشيو وبلاگ پست الکترونيک صفحه نخست
انسانم آرزوست - احمد شاملو

انسانم آرزوست

احمد شاملو

احمد شاملو (ماهی)  www.abbasd.blogfa.com

ماهی

 

من فكر می كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس می كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزای
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
می جوشد از يقين؛
احساس می كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
می رويد از زمين.
***
آه ای يقين گمشده، ای ماهی گريز
در بركه های آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه های آينه راهی به من بجو!
***
من فكر می كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس می كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بی غروب سرودی كشد نفس؛

احساس می كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهی و در دستش آينه
گيسوی خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه ای يقين يافته، بازت نمی نهم! ))

 

 بازم شاملو همیشه شاملو تا ابد شاملو

شما چه میفرمایید؟


ای کاش عشق را زبان سخن بودآنکه می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

شاملو 5  www.abbasd.blogfa.com

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندهگین شبی ست

که مهتاب را می جوید.

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

عشق را ای کاش زبان سخن بود...

 

شاملو

خط خطی شده در

چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۷

شما چه میفرمایید؟  

www.abbasd.blogfa.com  احمد شاملو

                            جاده، آن سویِ پُل

مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست.


قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد
آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند
و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد
آرزوي ِ مرا با خود
به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد.


آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان

 

 

يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را

 

 

لغت‌به‌لغت

 

 

از بَر کرده‌ام

تا راز ِ بلند ِ انزوا را

 

 

دريابم ــ

راز ِ عميق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش.
بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است

و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را

 

 

در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش

از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما

به پيچ ِ دوردست ِ جاده

 

 

مي‌گريزاند.


مرا ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.




حقيقت ِ ناباور
چشمان ِ بيداري‌کشيده را بازيافته است:
روياي ِ دل‌پذير ِ زيستن
در خوابي پادرجاي‌تر از مرگ،
از آن پيش‌تر که نوميدي‌ي ِ انتظار
تلخ‌ترين سرود ِ تهي‌دستي را باز خوانده باشد.


و انسان به معبد ِ ستايش‌هاي ِ خويش
فرود آمده است.




انساني در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ نگاه ِ من
در قلم‌رو ِ شگفت‌زده‌ي ِ دستان ِ پرستنده‌ام.
انساني با همه ابعادش ــ فارغ از نزديکي و بُعد ــ
که دست‌خوش ِ زواياي ِ نگاه نمي‌شود.


با طبيعت ِ همه‌گانه بيگانه‌ئي

که بيننده را

 

 

از سلامت ِ نگاه ِ خويش

 

 

در گمان مي‌افکند

چرا که دوري و نزديکي را

در عظمت ِ او

 

 

تاءثير نيست

و نگاه‌ها
در آستان ِ رويت ِ او
قانوني ازلي و ابدي را

بر خاک

 

 

مي‌ريزند...




انسان
به معبد ِ ستايش ِ خويش بازآمده‌است.
انسان به معبد ِ ستايش ِ خويش
بازآمده‌است.
راهب را ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
راهب را ديگر
هواي ِ سفري به سر نيست.

ارديبهشت ِ ۱۳۴۳

 شیرگاه

 

 

 

 

مرگ ‚ من را

 

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***


در گذر گاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام


نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادی در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهی در من

 

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز كردم
***
من برگ را سرودی كردم
سر سبز تر ز بيشه

من عشق را سرودی كردم
پر طبل تر زمرگ



من موج را سرودی كردم
پرنبض تر ز انسان

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی كردم

پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودی كردم

پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودی كردم ...

شاملو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 14:6  توسط عباس دلفی  | 

Google