تبليغاتX
عناوين مطالب وبلاگ آرشيو وبلاگ پست الکترونيک صفحه نخست

 هر جا كه قصه قصه ي ظلم است  ، يا حسين " مرحوم شهريار"

Translate to English ترجمة للغة العربية P?rkthimi n? gjuh?n shqipe ?????? ?? ????????? ???? Andorra la traducci? de la llengua ???? ?esk? jazyk p?ekladu Overs?t til dansk Vertaal naar Nederlands T?lge eesti keeles Filipino na wika upang isalin Suomen kielen k??nn?s Deutsch Ubersetzung ?????????? ???? ???????? ?????? ?????? ???? ?? ???: ?????? ???? Translate a magyar nyelv Translate ke Bahasa Indonesia Traduci in lingua italiana ??????? ???? ??? ?? 	Latvie?u valodas tulkojumi Lietuvi? kalbos vertimo Lingwa Maltija traduzzjoni J?zyka polskiego t?umaczenia Traduzir para o Portugu?s L?ngua Traducere limba rom?n? ??????? ??????? ????????? ?? ??????? Preklad do slovensk?ho jazyka Prevedi jezik v Sloveniji Traducir al idioma espa?ol ?vers?tt till svenska spr?ket ??????????????? Translate T?rk?e ?????????? ???? ????????? D?ch sang ng?n ng? Ti?ng Vi?t

 
انســانم آرزوســـــــــــــــت - فریدون فروغی

انســانم آرزوســـــــــــــــت

فریدون فروغی

 

سروده ی ایرج جنتی عطایی درباره فریدون فروغی

www.abbasd.blogfa.com  فریدون فروغی

سکوت کن!
سکوت کن  به ياد آنکه در سپيده جان سپرد
سکوت کن!
سکوت کن به ياد آنکه با اميد خلق مُرد
سکوت کن به ياد خشم آن هميشه سر بلند
سکوت کن به ياد آنکه عاشقانه زخم خورد
تو از سکوت اگر ، اگر به خشم می رسی سکوت کن
اگر به خشم می رسی سکوت کن

 

ایرج جنتی عطایی

www.abbasd.blogfa.com  ایرج جنتی عطایی 

نامه‌‏نگاري جنازه گنديده‏ي من با روح شفاف فريدون

حجت بداغي

 

احوالت چه طور است؟ شنيده ام از همه زنجيرها رسته اي آدم. خوشحال شدم که گفتند ديگر آدمک نيستي. نه، از قرقرک نپرس که حالم مي گيرد. مي دانم آرزو داشتي جاي با صفايي باشي که مردم حتي مهماني هاشان را کنار تو بر پا کنند. اما «اينان» دورت حصار کشيده اند، فقط مي شود آمد و برايت فاتحه اي فرستاد، هه! آن هم به عربي!!

«اينان» نگران شادي روحت هستند، از آزادگيت چيزي نمي فهمند. خانه؟ خانه کجا بود؟ در اين باره هنوز کسي به حرف هايت گوش نمي دهد. تقصير من نيست به خدا، من به همه گفته ام فريدون گفته است خاک تهران پارس نرم است، نبايد اين جا برج ساخت. نمي دانم چه بگويم، اوايل که سقف خانه را خراب کردند رو سر خاطرات حضورت خيلي فحش خوردم. سخت بود به هر کس شماره ام را دارد ثابت کنم اين مسائل ربطي به من ندارد. حالا هم « اينان» دارند روي زخم خانه ات برج مي سازند. به حنجره ات قسم کاري از ما ساخته نيست. خودت مگر کاري کني. چه کار کني؟ چه کار کني... چه کار کني... آهان، فهميدم. برو هر شب روي بام برج سرشان عربده بکش سقف خونم طلاي ناب... هه، هه، هه... عمراً«اينان» نتوانند بخوابند.

هي، بدک نيستم. دل تنگ!؟ هه!! چه چيزها مي گويي رفيق! جايي براي دلتنگي نمانده. هر روز صبح و عصر تو مسير کارم هزار بار مي بينمت. « اينان» انقدر ازت پوستر چاپ کرده اند زده اند به در و ديوار، انقدر سي دي ازت رايت کرده اند ريخته اند تو خيابان که صبحانه و شامم را با تو مي خورم. نه بابا، کدام مجوز! « اينان» که دنبال مجوز نيستند. نتوانستي از تبعيد فرار کني. خودت وطنت را نکردي توچمدان بروي، اما « اينان» تمامت را کردند تو قوطي پرتابت کردند تو شبکه هاي غربت. راستي، شنيده اي يک بچه قرتي « نماز» ات را به کفر کشيده؟ يک خوشگل دختر انداخته کنار دستش به او مي گويد من نيازم تو رو هر روز... اما مي داني که، نياز

«اينان» عشق مواج در صداي تو نيست. « اينان» از چشم باراني تو و زن اثيري هدايت چه مي فهمند؟ رجاله ها لکاته پسندند.

ديگر خوبيم، مي بيني که همه اش خبر خير است. بهشتت که در حصار قرقرک است، خانه خرابي هم از آن طرف، انگار هيچ خبري هم از شنيدن صدايت نيست! « اينان» چه خوب دريافتند شهادت تو را ! اما تو کاري به اين کارها نداشته باش، ما هستيم براي خون دل خوردن، حالا که غوزک پات ياراي رفتن پيدا کرده برو. يک عمر مانده بودي حالا فقط رفتنت زا عشق است. نه به خدا، گفتم که، اگر نمي آيم قرقرک، يا سر تيرانداز از ماشين نمي پرم پايين به خاطر آن حصار و اين خانه خرابي ست، به اوورتور غوزک پات قسم. ولي هر شب يک استکان از بطرم را به عشق خودت خاک مي کنم. يادت هست هميشه چه مي خواندم از حافظ؛

اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک
از آن گنه که خيري رسد به غير چه باک

راستي از اين ها چه خبر؟ رودکي را ديدي؟ بهش مي گفتي بوي جوي موليان را فرصت نشد ضبط کني. بگو به ارواح چقدر کار ازت مانده رو زمين، « اينان» که سرگرم زندگي اند. جريان چرا نه و let it be را هم به جان لنون بگو. بگو به ري چالز اولين آهنگ بلوز را به زبان فارسي براي يک شخصيت مذهبي تو خواندي. بالاخره آن جا توانستي بفهمي تاريخ ايران چند هزار سال بيش از سه هزار سال قدمت دارد؟ همان هفت هزار سال است يا بيشتر؟ چي، ده هزار سال؟ حيف شد! اگر « اينان» مي گذاشتند اين ده هزار سال را موزيکال مي کردي حتما شنيدني مي شد. اي بابا، کجاي کاري رفيق! « اينان» جملگي کمر بسته اند خودت را از تاريخ حذف کنند.

مي‏گذاشتند تا تاريخت را موسيقي کني! خُب ديگر، وقتت را نگيرم. « اينان» چشم غره مي روند. نه بابا، خيالت راحت، چشمشان را در مي آورم. آسوده باش، آدم هاي بسياري در فکر تو اند. حالا امشب که آمدي پاي مونيتور يکي از رفقات، و اين مطلب را خواندي مي‏فهمي چند نفرند. راستي، براي خواندن اين مطلب خانه کي مي روي؟... نمي داني... ببين يک کاري بکن، ببين مي تواني به خانه همه بروي؟... آره اين طور بهتر است، اگر بتواني موقع خواندنِ اين مطلب به خانة همه بروي خيلي خوب مي‏شود. خب ديگر، کاري، باري... من ديگر تمام کنم. تا شبِ خواندن اين مطلب روبروي مونيتور. يک صندلي خالي کنارم برات مي گذارم.

يا حق! مراقب خودت باش

 منبع: سایت آدمک نخستین پایگاه ویژه فریدون فروغی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:35  توسط عباس دلفی  |